تبليغاتX
کوچه تنهایی خیال

گریه در چشمان من طوفان غم دارد... ولی ...خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

 نفرین به زندگی

نفرین به زندگی! به همین روزهای سرد
این روزهای سردِ تهی از نبرد و مرد

حِسِ پرنده بودنم از دست رفته است
من ماندم و همین قفس و میله های سرد

کو خاطرات آبی ام؟ آن لحظه های سبز
هر یک بَدَل شدند به یک اضطراب زرد

بی اتفاق می گذارند از کنار من
این روزهای بیهده ی سرد و هرزه گرد ...

|+| دل نوشته های امید سام...2007/12/25 |
 التماس سکه

چشمه سارها تهی
جویبارها پر از تعفن‌‌‌ِ لجن
رودها
بستر هلاک ماهیان
و در این میان :
قورباقه ها به آبگیر
کِرمها به آبهای چِکه چِکه دلخوش اند.

ماه، سوگوار
شهر، داغدار
کومه، بی سرور
کوچه، سوت و کور

و سگان هار:
گوشه ای به خوردن جنازه ها
 به مرده های تکه تکه دلخوش اند.

در زمان مرگ عاشقانه ها و 
مُردنِ ترانه ها

مشتهای باز
دستهای بی فراز
دستهای پست
دستهای عجز
دستها...، به التماس سکه دلخوش اند
.

|+| دل نوشته های امید سام...2007/11/11 |
 یادی از فروغ

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی ز امروزها، ديروزها

ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها

ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

                                                                                            فروغ فرخزاد

|+| دل نوشته های امید سام...2007/10/14 |
 عشق ناتمام

از تو فقط خاطره ای دور دست
                                   مانده است.  

خاطره ای مثل ابر
خاطره ای مثل مه
                            مثل باد

خاطره ای که همه تکه هاش
کم کم از هم گسست.

در یادم خوب هست
روزی کز کوچه ها
در باران رد شدی
وقتی طوفان نشست.

بی صدا
در پشت پنجره قلبی شکست.

|+| دل نوشته های امید سام...2007/9/30 |
 رنگ خداحافظی آخر

چشمم از بار دگر دیدن تو، دل برداشت

رفتنم رنگ خداحافظی آخر داشت

نه امیدیْم به ساحل، نه رهی به دریا

دل من حالت یک کشتی‌ ِ بی لنگر داشت

به جهانی که ندارم، تو خدایی کردی

دلِ ناداشته ام نیز، تو را باور داشت

از چه اینگونه شکستی و نشستی؟ انگار

کوه پوشالی را نرمه ی بادی برداشت

روح عصیانی ات از شعله ی خاموشی بود

همه ی آتش تو، مشتی خاکستر داشت

|+| دل نوشته های امید سام...2007/8/31 |
 فکری برای گریه های من

... اما تو هم ، یاد از صفای من نکردی

یاد از صفای بی ریای من نکردی

با باد بالیدی و در باران گذشتی

پرواز حتی در هوای من نکردی

لبخندهایت را به من بخشیدی ــ اما

فکری برای گریه های من نکردی

من ، قصه از زنجیر میگفتم ، ولی تو

خود را اسیر ماجرای من نکردی

جز طعنه های خود ـــ که کاری سهمگین بود ــ

این روزها ، کاری برای من نکردی

|+| دل نوشته های امید سام...2007/8/2 |
 شیشه طاقت من

دوست دارم که خودم باشم و تنها باشم

پشت یک پنجره ، سرگرم تماشا باشم

بی تَکَلُّف بنشین ، داد بزن ، راحت باش !

که برانم ، پس از این ، سخت شکیبا باشم

شیشه طاقت من ، مثل دلت سنگ شده

خوش نداری ، من هم مثل تو آیا باشم؟

پیش آرامش من طوفانی شو ، تا من

آسمان باشم و آیینه ی دریا باشم

نه ! ــ چه گفتم ؟ دریا ؟ ــ جوی حقیری و مباد

به تو آلوده شوم ، با تو ، به یک جا باشم

حُرْمَتِ آیینه ام ، زیر غرورت لِه شد

روی تو ، هیچ نمی خواست که بینا باشم

آه ...! بگذار که من نیز به جادوی غزل

بهمنی وارترین شاعر دنیا باشم

|+| دل نوشته های امید سام...2007/7/25 |
 پایان

 از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوت را از اوراق سپید آموختم

آیا سکوت، روشن ترین واژه ها نیست ؟؟؟

همیشه در تنهایی مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ، آرام ترین واژه ها نیست ؟؟؟

تا چشم گشودم، از چشم زندگی افتادم

شبی ــ شاید امشب ــ زیر نور یک واژه خواهم نشست

و هم زمان در آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت

پایان

|+| دل نوشته های امید سام...2007/7/18 |
 آرزو

کاش وقتی زندگی فرصت دهد 
    گاهی از پروانه ها یادی کنیم    

کاش بخشی از
زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش ترشویم

وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم

کاش دلتنگ شقایق ها شویم  
به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم 
با خدای یاس ها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم 

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم

|+| دل نوشته های امید سام...2007/7/4 |
 ای دوست من ، من آن نیستم که مینمایم

ای دوست من ، من آن نیستم که مینمایم
نمودپیراهنی ست که به تن دارم ، پیراهنی بافته شده زجان که مرا ازپرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد .

آن «من»ی که در من است ، ای دوست در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا می ماند، ناشناس و درنیافتنی .

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری ، زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند .

هنگامی که تو می گویی «باد به مشرق می وزد» من می گویم «آری به مشرق می وزد» زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست ، بلکه در بند دریاست .

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ، و من هم نمی خواهم که تو دریابی . می خواهم در دریا تنها باشم .

دوست من ، وقتی که نزد تو روز است ، نزد من شب است ، با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم ، و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد .

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی ،
و من گویی نمی خواهم که تو ببینی یا بشنوی . می خواهم با شب تنها باشم .

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم ، حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی «همراهِ من ، رفیقِ من » و من در پاسخ تو را آواز می دهم «رفیقِ من ، همراهِ من » ، زیرا من می خواهم که تو دوزخِ مرا ببینی .
شراه اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد . ومن دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی . می خواهم در دوزخ تنها باشم .

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ، و من از برای خاطرِ تومی گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است . ولی در دلِ خودم به مهرِ تو می خندم . گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم .

دوستِ من، توخوب و هشیار و دانا هستی ، یا نه، تو عینِ کمالی، و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم . گرچه من دیوانه ام . ولی دیوانگی ام را می پوشانم .می خواهم تنها دیوانه باشم .

دوستِ من ، تو دوست من نیستی ، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم ؟ راهِ من راهِ تو نیست ، گرچه با هم راه می رویم ، دست در دست ...
 
|+| دل نوشته های امید سام...2007/6/15 |
 من و چند رکعت شکایت

من و دست های پر از جستجو                      منو چشمهایی پر از آرزو

من و پنج ساعت پس از هفت شب           به دنبال یک گور بی های و هو

من و خنده ای تکه تکه شده                       در اعماق آیینه ی رو به رو

من و یک زمستان از هر طرف                   جهانی بدون گل و رنگ و بو

من و چند رکعت شکایت به دوست                  همان گفتنی های بی گفتگو

|+| دل نوشته های امید سام...2007/5/12 |
 
 
|+| دل نوشته های امید سام...2007/3/21 |
 به سمت شتاب آب

  چگونه شرح دهم ، دستهای خسته خود را ؟

                        چگونه فاش کنم ، بالهای بسته خود را ؟

کجاسـت آنکه بهم بند میـزند ، دل ما را ؟

                      که پیش او ببرم ، چینی شکسته خود را

چه حیف شد! که به سمت شتاب آب نراندم

                     درنگِ زورق در گِل فرو نشسته خود را

من از اسـارت جغـرافیایِ رنج ، می آیـم

                    و می نویسم ، تاریخِ روح خسته خود را

بیا که جمع کنم بلکه در کنارت ــ از این پس ــ

                       تمام خاطـره های زهم گسسته خـود را

بیا که لحظه به لحظه ، به پیش پات بریزم

               شبی ، تمامی غمهای دسته دسته ی خود را

|+| دل نوشته های امید سام...2007/3/8 |
 من به خاک آمدم و ...

ظلمت شکافت . زهره را دیدیم و به ستیغ بر آمدیم

آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش دید .

لرزان ، گریستیم . خندان ، گریستیم .

رگبار فرو کوفت : از در همدلی بودیم .

سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم . در خور آسمانها شدیم ....

سایه را به درّه رها کردیم ، لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .

سکوت ما بهم پیوست ، و ما ....... ما شدیم .

تنهایی ما تا دشت طلا  دامن کشید .

آفتاب از چهره ما ترسید .

دریافتیم و خنده زدیم ، نهفتیم و سوختیم .

هرچه بهم تر ، تنها تر

از ستیغ جدا شدیم ،

من به خاک آمدم و بنده شدم ، تو به بالا رفتی و خدا شدی .

|+| دل نوشته های امید سام...2007/2/6 |
 کوچه های عاشقان

ای دوست

 در ازنای شب اندوهان را

از من مپرس

که در کوچه های عاشقان تا سحرگاه

رقصیده ام

|+| دل نوشته های امید سام...2007/1/22 |